پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
384
پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )
زنانى از قبيلهء مراد انجمن كرده و فرياد ، يا عبرتاه ، يا ثكلاه « 1 » سر مىدادند . من بر مسلم وارد شدم و خبر هانى را به وى دادم . به من فرمود در ميان پيروانش كه در خانههاى اطراف خانهء هانى پر بودند و شمار آنها به چهارهزار نفر مىرسيد ، فرياد زنم . به منادى خود فرمود : فرياد يا مَنصور امِت ( اى يارى شده بميران ) را سر دهد . من فرياد زدم ، « يا منصور امت » مردم كوفه يكديگر را خبر كردند . چيزى نگذشت كه مسجد و بازار پر شد و در ميان كاخ تنها سى تن نگهبان و بيست تن از سران كوفه بودند . ابن زياد سران كوفه را ديد ، و آنان [ با تطميع و تهديد ] مردم را از دور مسلم پراكنده كردند . به گونهاى كه هنگام نماز مغرب فقط سى نفر با وى در مسجد نماز گزاردند و چون از مسجد بيرون آمد حتى يك نفر هم با وى نماند ! در كوچههاى كوفه حيران و سرگردان بود ، تا آن كه طوعه وى را به خانه برد . پسر طوعه جريان را براى پسر محمد بن اشعث بازگفت و او موضوع را به ابن زياد گفت . ابن زياد دستور دستگير كردن مسلم و سپس به شهادت رساندن وى را داد . پس از آن كه مسلم بن عقيل را به شهادت رساندند ، محمد بن اشعث برخاست و دربارهء هانى نزد ابن زياد شفاعت كرد و چنين گفت تو رتبه و مقام هانى را در اين شهر مىدانى و شخصيت او را در ميان تيره و تبارش مىشناسى . قبيلهء وى مىدانند كه او را من و رفيقم [ اسماء بن خارجه ] نزد تو آوردهايم ؛ تو را به خدا سوگند او را به من ببخش . چون من دشمنى مردم اين شهر و خانوادهء اورا براى خويش دوست ندارم . ابن زياد قول داد وساطت او را بپذيرد ولى پشيمان شد . و گفت : او را به بازار برده و گردنش را بزنيد . هانى را به بازار چوبداران بردند . وى در حالى كه بازوانش را بسته بودند ، فرياد مىزد : اى قبيلهء مذحج ، امروز مذحجى براى من نيست ، كجاست قبيله مذحج ! چون ديد كسى به يارى اش نيامد ، دست خود را كشيد و ريسمان را پاره كرد و مىگفت : آيا عصا يا خنجر يا سنگ و استخوانى نيست كه انسان بتواند از خود دفاع كند ؟ ( مأمورين ) به سرش ريختند و دوباره او را محكم بستند و سپس گفتند : گردنت را بكش ( تا سرت را بزنيم )
--> ( 1 ) . استغاثه و دادرسى هنگام پيش آمد و مصيبت .